خط داستانی
زنجیره داروخانهٔ «فابر» با بسته شدن مواجه است: مدیرعامل شرکت، ماکس فابر، بهقدری از طریق سرمایهگذاری در سهام پول از دست داده است که ورشکستگیِ برنامهریزیشده از دید او تنها راه منطقی است. شغل همهٔ کارمندان به خطر افتاده است، اما بنیانگذارِ این زنجیره کمتر از هر کس به این قضیه اهمیت میدهد، همانطور که proposals مدرنسازی را که دخترش کِرستین پیشنهاد میدهد هموارسازی میکند؛ کِرستین همواره در امپراتوری شرکت در نقش دوم جا خوش کرده است. سرنوشت کِرستین و ژانین، یکی از فروشندگانِ یک شعبه، را به هم میرساند و با هم علیه اخراجها و اقدامات استثمارگرانهٔ ماکس فابر دست به عمل میزنند. اما مبارزهٔ قدرتِ بهطور شدیدِ میان پدر و دختر از این هم فراسویِ انتظار است.