خط داستانی
ریکاردو آگیلار، پزشک قدرتمندی، تنها فرزند عزیز خود، پسر جوانی به نام دانیل را در یک تصادف از دست میدهد. پس از مدتی فهمید که پسر قبل از مرگش اسپرم خود را منجمد کرده بود. از آنجا تصمیم میگیرد در جستوجوی «زن ایدهآل»ی باشد که شایسته تلقیح و مادر شدن برای نوهاش باشد. تنها سرنوشت است که میتواند نقشی بازی کند. وقتی تلقیح سرانجام انجام میشود و زن جوانی که برای این کار انتخاب شده است – جوان ویین– باردار میشود، مرد خود را بیامان عاشق او میبیند. از آن لحظه موقعیتی غیرعادی و شگفتانگیز به داستان جهتی برقآسا میدهد: روح پسر شروع به گشتن در میان خانواده میکند و هرچند آنها در طرحهای متفاوتی هستند، پدر و پسر عشق همان زن را با هم منازعه میکنند. درگیریای خواهد بود میان عشق غیرممکن، بنابراین ایدهآل شده، و عشق قابل تحقق، جسمانی، با تمام شادی و رضایت که به همراه میآورد، اما همچنین با دردها و تردیدها.