خط داستانی
وقتی می گویند میکلاش، همه مردی رازآلود با ریش سفید، کلاه بلند و عصایی در دست را تصور می کنند، همراه با فرشته و شیطان. کودکان خوب هدیه میگیرند و بداخلاقها جوراب پُر از زغال میگیرند. هوروینک و مانیچکا صبر میکنند تا میکلاش بیاید، اما آقای اسپبل فراموش کرده است هدایا را پس ریختن آنان تصمیم میگیرند با لباس شیطان و سنت نیکلاس خود را بیابند و پدر و مادربزرگ را غافلگیر کنند. اما مادربزرگ به آقای اسپبل یادآوری میکند که این رویداد فراموش شده است، بنابراین آقای اسپبل باید هم جبهه شیطان را بپوشد... و چه میشود وقتی بیش از حد شیطان وجود دارد؟ یک افسانه پر از هیجان، اما همچنین آهنگها و سرگرمیهای زمستانی. و آیا تا به حال مانیچکا را در یخنوردی دیدهاید؟