خط داستانی
تانی اداجو از نوجوانی یتیم است. اکنون صاحب فروشگاه پوشاک آماده است، به طور درونگرایانهای زندگی میکند. روزی به طور اتفاقی سابی کزان جوان دانشگاهی را ملاقات میکند. به او جذب میشود تا این که تصمیم میگیرد او را بیابد و موفق میشود. یک ملاقات به ملاقات دیگر میانجامد و نامزدی رسمی به وجود میآید. اما خوشبختی کوتاه است زیرا روزی اداجو جسد معشوقش را با بازویی در دست پیدا میکند. آیا واقعاً مردی که در عشق با او بوده را کشته است و به چه دلیل؟