دستها بالا یا میزنم
Hände hoch oder ich schieße
پلیس کوچک شهر هولمز با یک مشکل نسبتاً غیرمعمول دست و پنجه نرم میکند: به دلیل نرخ پایین جرم و جنایت، کار زیادی برای انجام دادن ندارد. او به شدت خسته و دچار افسردگی میشود و از یک روانپزشک کمک میخواهد. اما تخیل او بسیار مؤثرتر است: در خوابهایش، او به تعقیب تبهکاران در لندن میپردازد. سرانجام، چند تبهکار کوچک راهی برای کمک به "پلیس" خود پیدا میکنند: آنها یک یادبود را از میدان بازار میدزدند و بدین ترتیب به هولمز در حل یک پرونده شگفتانگیز کمک میکنند.