خط داستانی
۲۰۰۵، سال وفات جان پل دوم. لوکا بیانو یک بنیادگرای مسیحی است که به اسلام و دیدگاهی به شدت نژادپرستانه نسبت به مسیحیت علاقه دارد. او زمان خود را به مطالعه کتاب مقدس میگذراند. تنها کسی که با او در تماس است، زنی است که هر روز برای مصاحبه به خانهاش میآید. او با او درباره گذشتهاش، باورهای دینی و سیاسیاش، کارش و ازدواجش صحبت میکند. او هر گفتوگو را روی نوار ضبط میکند، روز به روز. از همین موقعیت بسیار محدود، به لحظهای متفاوت در زندگی لوکا بیانو میرسیم. تابستان است، لوکا کارش را از دست میدهد، ازدواجش در بحران است. در بدترین لحظه، مهندسی به نام ماسیمیلیانو گوریا – که خود نیز بنیادگرای مسیحی است – به عنوان رانندهٔ ماشینش استخدامش میکند. از این لحظه، با وجود یک طرح بسیار پیچیده، ما در دل یک توطئهٔ بینالمللی هستیم که بر بودن برخورد تمدنها در یک طرف و تفاوت میان اخلاق فردی و سیاستی در سوی دیگر است.