خط داستانی
راساتنترا داستان پرماچندران (موهانلال) را روایت میکند که یک نجار با چندین راز است و همراه با پدرش بالان مستر (بهارات گوی) زندگی میکند و با دوستش مانیکاندان (اینوستنت) کار میکند. آنها در حال حاضر در خانهای نزدیک خانه یک زمیندار ثروتمند کار میکنند. کانمانی (میرا جاسمین) که توسط مادرش فروخته شده، در آن خانه به عنوان خدمتکار کار میکند و مورد بدرفتاری قرار میگیرد. یک شب، پرماچندران به محل کارش میرود تا ابزارش را بردارد. او کانمانی را میبیند که از خانه خارج میشود و گیج میشود. او او را دنبال میکند و متوجه میشود که او در آستانه خودکشی است. او تصمیم میگیرد او را از جهنم نجات دهد و به او قول میدهد که در جایی دور کار پیدا کند. اما پلیس به دنبال اوست و او باید به نوعی او را پنهان کند. در این زمان، آنها به ایدهای برای disguising او به عنوان یک مرد میرسند. کانمانی عاشق پرماچندران میشود اما او احساساتش را متقابل نمیکند و او نمیتواند بفهمد چرا.