خط داستانی
شوهر در کنار آتش نشسته و به زندگی زناشوییاش و آنچه ممکن بود باشد، فکر میکند. او بلند میشود و به سمت پنجره میرود تا به شب نگاه کند. در خانه همسایهاش، دو کودک را میبیند که توسط والدینشان به خواب میروند. همسرش به زندگی زناشوییاش بیتوجه است و به امور اجتماعی میپردازد. شوهر او را میبیند که شب بخیر محبتآمیزی به مردی که عاشق اوست، میگوید. وقتی او به داخل میآید، پیشنهاد طلاق میدهد و میگوید که اتحادشان بدون فرزند بوده است. او خانواده خوشبختی را به او نشان میدهد. یک زن فقیر نوزادش را در آستانه خانه رها میکند.