خط داستانی
در یک روز برفی، زنی عجیَب از جلوی در دوک-دول بیهوش میشود. دوک-دول از او مراقبت میکند و مانند خانواده با او زندگی میکند. روشن میشود که او شوهرش را در آسیاب پنهان کرده و هر شب به او غذا میدهد. شوهرش موسیقایِ نیِ داگِئوم است. دوک-دول به عشقِ زن میرسد اما او به سوی شوهرش میرود