خط داستانی
این فیلم داستان ورشکستگی و سقوط جوانی به نام ودات را روایت میکند که به سرقت روی میآورد. ودات، که مالک شرکتی است که یک معدن را اداره میکند، پس از ورشکستگی شرکتش، دوست دخترش، ویلدا، را میکشد و با گردنبند او فرار میکند. ودات که به دنبال دوستش قازم است، در مهمانخانهای که قازم در آن اقامت دارد، ساکن میشود و شروع به انتظار برای او میکند. یاشار، پسر صاحب مهمانخانه، به دنبال گردنبند ودات است. اما با کمک سحر، که او نیز در همان مهمانخانه اقامت دارد، ودات از تلههای یاشار فرار میکند و به سحر نزدیک میشود. این نزدیکی باعث میشود ودات به یاد گذشتهاش بیفتد.