خط داستانی
تام شلبی و برونچو بیلی، شریکان در یک مزرعه کوچک دام و دوستان همیشگی، جوانان شجاع و پسران واقعی غرب هستند. تام عاشق ودا کریگ، دختر کلانتر شهرستان میشود و با افتخار این موضوع را به برونچو میگوید، حلقه را به او نشان میدهد و به خانه کریگ میرود تا حلقه را با رضایت پدرش بر انگشت ودا بگذارد. با شتاب به خانه مزرعه برمیگردد و خبر خوب را به برونچو میگوید و برونچو او را به گرمی تبریک میگوید. آن شب رقصی در تالار شهر برگزار میشود. در اوج شادی، کلی، یک مرد مسلح بدنام، وارد تالار میشود و با اسلحهای به سمت آنها دستور میدهد که بیرون بروند. با ترس از اسلحه مرگبار او، تالار به سرعت خالی میشود و سپس گاوچرانهای خشمگین کلانتر کریگ را صدا میزنند که در اثر تیراندازی کلی به شدت زخمی میشود. این رفیق فرار میکند و حالا کریگ تلاش میکند تا معاونانش را به دنبال او بفرستد، اما همه از تیراندازی سریع کلی میترسند و از تعقیب او امتناع میکنند.