خط داستانی
ودا مورلی یک صبح در حال کشیدن سطل آب از چاه است که برانچو بیلی نزدیک میشود، کلاه خود را با احترام برمیدارد و درخواست آب میکند. تحت تأثیر جذابیت ساده دختر، برانچو تا زمانی که او به کلبهاش در نزدیکی میرود، تماشا میکند و سپس به راه خود ادامه میدهد، غافل از اینکه ودا از پنجره به او نگاه میکند.