خط داستانی
تامی پسر باهوش و خوشچهرهای است که توجه یک خانم در یک مهمانی در لندن را جلب میکند. در حین صحبت با او، ساعت و زنجیرش را میدزدد. این سرقت کشف میشود و پلیس به دنبال تامی میافتد. یکی از دوستانش او را هشدار میدهد. او ساعت را به گرو میگذارد و از لندن فرار میکند. در حین گشت و گذار در روستا، با یک ولگرد مواجه میشود که وقتی او را میبیند که پولش را میشمارد، آن را از او میگیرد و او را به زمین میزند. او نیمهجان کنار جاده رها میشود. کاپیتان بارنکل و بونس در حال بازگشت از روستا، کودک را پیدا میکنند و بارنکل او را به خانه میبرد. روت زخمهای او را پانسمان میکند و به او غذا میدهد و اجازه میدهند روی کاناپه در آشپزخانه بخوابد. او سعی میکند مقداری نقره قدیمی کاپیتان را بدزدد. او کشف میشود و کاپیتان قصد دارد او را بیرون کند، اما روت برای او درخواست میکند و کاپیتان تصمیم میگیرد به او یک شانس دیگر بدهد.