استفانی
استفانی ۱۸ ساله به یک اصلاحخانه نوجوانان برای دختران فاحشه منتقل میشود. این مؤسسه در واقع یک زندان است و یکی از بدترین و کثیفترین نوع آن به شمار میرود. اینجا جهنمی واقعی است. دو دوجین دختر رنجور در یک خوابگاه جا داده شدهاند، که توسط یک در آهنین ضخیم قفل شده است و دو نفر در هر تخت خواب میخوابند. غذا و کار در بخشهای دیگر ساختمان انجام میشود که با میلههای آهنی جدا شدهاند. یک پزشک جوان باید به بررسی تازهوارد بپردازد. وقتی آنها ملاقات میکنند، بلافاصله یکدیگر را میشناسند. او جورجوس است، پزشکی که چند سال پیش به مادر استفانی رسیدگی کرده بود و سپس کمی با استفانی flirt کرده بود. او از آن زمان به او فکر میکند. او بلافاصله عاشق او میشود و میخواهد به او کمک کند. استفانی به هر امکانی برای فرار از زندان فکر میکند. او با نگهبان زشت حیاط، آرمندوس، و با راننده کامیونی که با مواد غذایی میآید flirt میکند، اما بیفایده است...